فقط کاربران عضو سايت ميتوانند پيغام کوتاه ارسال نمايند لطفا وارد سيستم شويد يا اينکه عضو شويد.
نظرسنجی
جوكهای جديد سری 44
جوكهای جديد سری 44
حیف نون می ره کتابخونه، داد می زنه یه ساندویچ بدین با سس اضافه. آقاهه بهش می گه: آقا! اینجا کتابخونه هست. حیف نون می گه: ببخشید... بعد یواش در گوش آقاهه می گه: یه ساندویچ بدین با سس اضافه!
شعبده بازی روی صحنه هنر نمایی می کرد که ناگهان گفت: حالا یک خانم بیاید روی صحنه تا من کاری کنم که غیب شود! مردی از میان جمعیت برخاست و گفت: آقای شعبده باز! چند لحظه صبر کن تا من بروم مادر زنم را بیاورم!
سه نفر مي خواستند چاي ليپتون بخورن. اولی فنجان رو نگه مي داره و ليپتون را تو فنجان تكان مي ده، دومی ليپتون را نگه مي داره و فنجان را تكان مي ده، سومی ليپتون را به دور فنجان مي ماله!
مادر: احمد! اگر من به تو ۱۰ تا بادام بدهم که آنها را به طور مساوی با جواد تقسیم کنی، چند تا به او می دهی؟ احمد: سه تا! مادر: ببینم! مگر تو حساب کردن بلد نیستی؟ احمد: چرا مامان من بلدم، ولی جواد که بلد نیست!
حیف نون خواب می بینه که روز قیامت شده. می گن هر کسی یه آدم خوب همراه خودش بیاره می ره بهشت. اولی یه شهید میاره، می ره بهشت. دومی یه جانباز میاره، می ره بهشت. حیف نون یه فرغون خالی دستش می گیره میاد. ازش می پرسن این چیه؟ می گه برید کنار، توش مفقود الاثر خوابیده!!
به حیف نون گفتن واسه زلزله بم چه كمكى كردى؟ گفت: متاسفانه من دستم خالی بود، ایشالا زلزله بعدی!
احمد: مامان! اجازه می دهی بروم با اکبر بازی کنم؟ مادر: نه پسرم، اکبر بچه خوبی نیست. آدم باید همیشه با دوست بهتر از خودش بازی کند. احمد: پس اجازه بدهید اکبر بیاید با من بازی کند!
عزرائیل میاد سراغ حیف نون... حیف نون خودشو می زنه به مردن!
معلم از جان می پرسه: اگر تو 10 تا شکلات داشته باشی، دو تاشو بدی به جولیا، 3 تاشو بدی به رز و 4 تاشو به کیت، اونوقت چی خواهی داشت؟ جان می گه: 3 تا دوست دختر جدید!
مردی می ره پیش کشیش تا اعتراف کنه. می گه: من در زمان جنگ جهانی دوم به یک مرد در خانه خودم پناه دادم. کشیش می گه: خوب این که گناه نیست! مرد می گه: ولی من بهش گفتم برای هر یک هفته ای که در خانه من بمونه باید 5 دلار بپردازه. کشیش می گه: درسته که کارت خوب نبوده، ولی تو با نیت خوبی این کار رو انجام دادی. مرد می گه: اوه! متشکرم! خیالم راحت شد. فقط یه سوال دیگه... کشیش می گه: بگو فرزندم. مرد می گه: آیا باید بهش بگم که جنگ تموم شده؟
خانم اولی: من خیلی از پیری می ترسم. خانم دومی: آخه چرا؟ خانم اولی: چون آدم همه چیزهای خوبی که داره از دست می ده، مثل زیبایی، ... خانم دومی: ولی من اصلاً نگران پیری ام نیستم. خانم اولی: خوب معلومه، چون تو چیزی نداری که از دست بدی!!!
آقاهه می ره اصفهان کارخانه لیوان و بشقاب یک بار مصرف می زنه، بعد از شش ماه ورشکست می شه!
دختر و پسری مشغول چت در اینترنت هستند. پسر: تو احتمالاً خیلی زیبا هستی! دختر: به چه دلیلی این طور فکر می کنی؟ پسر: خوب، طبیعت حتماً این خنگی تو را به نحوی باید تلافی کرده باشد!!!
یه روز یه هزار پا از درخت میافته پایین. می گه: آخ پام پام پام پام پام...!
معلم: حمید بگو ببینم آفریقا کجاست؟ حمید با گریه: آقا! چرا هر چی گم می شه از من سراغشو می گیرید؟
پیر زنه به پیر مرده میگه: عزیزم! توی نودمین سالگرد ازدواجمون چی می خوای؟ پیر مرد میگه یک لحظه سکوت!
اولی: مدل جدید پیکان ضربه ی بزرگی بر پیکر صنایع خودرو سازی ژاپن وارد کرد. دومی: چطور؟ اولی: با دیدن این مدل جدید، تمام صاحبان و مهندسان اتوموبیل سازی ژاپن از خنده مردند!!!
يه آبادانیه ميره تو مغازه به یارو ميگه: کا، بلوز داری؟ مغازه داره ميگه: نه. آبادانیه ميگه: کا، شلوار داری؟ مغازه داره ميگه: نه. آبادانیه با تعجب ميگه: کا، پس چرا رو شيشه نوشتی: كا لباس داریم؟!
حیف نون می ره یه طوطی می خره، روز بعد می ره مغازه به مغازه دار می گه: این طوطیه حرف نمی زنه! مغازه داره می گه: توی قفسش آینه هست؟ چون طوطیها عاشق آینه هستن، خودشونو توش می بینن شروع می کنن به حرف زدن. حیف نون یه آینه می خره و می ره. روز بعد حیف نون میاد توی مغازه میگه: هنوز طوطیه حرف نمی زنه. مغازه داره میگه: توی قفسش تاب داره؟ چون طوطیها عاشق تاب هستند. حیف نون یک تاب می خره و می ره. روز بعد حیف نون میاد توی مغازه ناراحت و غم زده می گه: طوطیه مرد. صاحب مغازه می گه: یعنی اون حتی یک کلمه هم حرف نزد؟ حیف نون می گه: چرا، درست قبل از مردنش با صدای ضعیفی گفت: توی اون مغازه غذای طوطی نمی فروختند!؟
مادر محترم! شصت پا وسیله ای است شخصی، که اختیارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعی در خوردن شصت پای شما نمودم، گیر بدهید! (پای درد دل نوزاد)
مرد پیری به یک جادوگر مراجعه می کنه و ازش می خواد تا طلسمی رو که 40 سال با پیرمرد بوده از بین ببره. جادوگر می گه: ممکنه بتونم این کار رو انجام بدم، ولی قبلش باید بدونم دقیقا با چه کلماتی این طلسم ایجاد شده. پیرمرد می گه: "بدین وسیله شما رو رسما زن و شوهر اعلام می کنم." (جمله ای که کشیش موقع عقد مسیحیان بیان می کنه.)
حیف نون با گوسفنداش لج می کنه، می بردشون زمین چمن مصنوعی!
حیف نون با نامزدش می رن بیرون، گم می شن. دختره می گه حالا چی کار کنیم؟ حیف نون می گه تو برو خونه تون من یه کاری می کنم.
حیف نون با زنش دعواش می شه، چراغ رو خاموش می کنه. زنش می گه چرا چراغ رو خاموش کردی؟ می گه آخه جواب ابلهان خاموشیست!
حیف نون داشته دعا می کرده: خدایا منو نیامرز! ازش می پرسن چرا این جوری دعا می کنی؟ می گه دارم شکسته نفسی می کنم!
حیف نون رنگ می زنه ثبت احوال، می گه ببخشید اونجا ثبت احواله؟ می گن بله... می گه من امروز حالم خوبه، لطفا ثبتش کنید.
آقای دست و دلباز چشماش ضعیف بوده، عینک می زده. زمان خواندن روزنامه، هی عینکشو می زده یک کمی می خونده... دوباره می ذاشته تو جیبش... دوباره می زده یه خورده می خونه... و همینطور. دوستش میگه: خوب، چرا عینکتو نمی زنی یک دفعه همشو بخونی؟ آقای دست و دلباز می گه: آخه اونایی که درشت نوشته بدون عینک می تونم بخونم، عینک نمی زنم که شیشه اش مصرف نشه!
به حیف نون میگن فعل خوردن رو صرف کن. میگه: میل ندارم، صرف شده، نوش جان، چشم!
از حیف نون می پرسن دو دو تا؟ می گه چهار تا... گند می زنه تو جوک!
آمریکایی ها یه کامپیوتر می سازن که می تونسته به هر سوالی جواب بده. یه ژاپنیه میاد درباره ربات سوال می کنه کامپیوتر به اندازه ده تا کتاب بهش اطلاعات می ده. آلمانیه درباره موشک سوال می کنه، کامپیوتر به اندازه بیست تا کتاب بهش اطلاعات می ده، ایرانیه میاد میشینه می پرسه چه خبر؟ کامپیوتره هر چی اطلاعات داره از اول تا اون آخر میده. بعد ایرانیه میگه دیگه چه خبر؟ کامپیوتره هنگ می کنه!
زوج جوانی کنار ساحل نشسته بودند. آقاهه (خودم جوک رو ترجمه کردم این شکلی شد!) می پرسه: عزیزم من اولین عشق تو هستم؟ خانمه می گه: بله، البته که هستی... من نمی دونم چرا شما مردا همه تون همین سوال تکراری رو می پرسید!
در یک همایش بزرگ مردی که کیف پول خود را با موجودی 10هزار دلار گم کرده بود، اعلام کرد که به یابنده کیف پول 100 دلار جایزه خواهد داد. شخصی از انتهای سالن فریاد زد: من 150 دلار می دهم!
جوک کمونیستی: افسر KGB در پارک قدم می زند. به پیرمرد یهودی که در حال خواندن کتابی است بر می خورد. - ای پیرمرد! چی می خوانی؟ - تلاش می کنم عبری یاد بگیرم. - عبری به چه دردت می خورد؟ افسر متعجب می ماند. - من عبری را برای این یاد می گیرم که بعد از مرگم در آسمان بتوانم با ابراهیم و موسی صحبت کنم. در بهشت همگی به عبری سخن می گویند. - و اگر بعد از مرگ به جهنم بروی چه؟ - خوب! در اون صورت روسی رو بلدم!
پیرزنه 200 سال عمر کرده بود، بهش می گن: مادر! تو این سن چه آرزویی داری؟ می گه: ننه 6 سال دیگه عمر کنم بشم 206 جوونا بیفتن دنبالم!
ارسال شده در مورخه : یكشنبه، 2 فروردین ماه ، 1388 توسط webmaster
بازدیدکنندگان غیر عضو حق ارسال نظر و پیشنهاد در مورد مطالب این سایت ندارند . برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید .