فقط کاربران عضو سايت ميتوانند پيغام کوتاه ارسال نمايند لطفا وارد سيستم شويد يا اينکه عضو شويد.
نظرسنجی
جوكهای جديد سری 47
جوكهای جديد سری 47
حیف نون یه پتو می خره که عکس دو تا پلنگ روش بوده. شب با تفنگ دولول می ره زیر پتو!
به اصفهانیه می گن دو دو تا؟ می گه: می خوای بخری یا می خوای بفروشی؟
معلم: چرا عشایر کوچ می کنند؟ شاگرد: از بس که دور چادرهایشان مى ری...! فرستنده: مرتضی از مرودشت توضیح مترجم: راست می گه ها! اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم!
درد دل یه بزاز اصفهانی: خانوم اومدس پارچه خریدس بردس بریدس دادس دوختن رفتس باش تو عروسی کلی رقصیدس قر دادس و پز دادس آ بعدی رفتس پارچه را شیکافتس پس اووردس می گد از رنگش خوشم نیومدس...
آقای دست و دل باز به مهمونش می گه اگه گرسنه ای مرغ هست... بگم تخم کنه؟
پسر حیف نون به باباش می گه امروز به جای سوار شدن، دنبال اتوبوس دویدم و 25 تومان کاسب شدم! حیف نون می زنه تو گوشش و می گه: اگه دنبال سواری می دویدی بیشتر تو جیبت می موند!
از حیف نون می پرسن: می دونی پل رو برای چی ساخته اند؟ می گه: برای اینکه کشتیها از زیرش رد بشن!
یه نفر می خواسته از ایتالیا به رفیقش توی ایران زنگ بزنه. ولی عوضی می افته خونه لره. ساعت هم 5.5 صبح بوده... لره با عصبانیت گوشی رو بر می داره. ایتالیاییه می گه آنتونی؟ لره فریاد می زنه: اَن تونی که 5 صبح زنگ می زنی خونه مردم!
حیف نون شب عروسیش باد صدادار می ده، می گه بیا! فشار زندگی از همین الان شروع شد!
حیف نون تصمیم می گیره همه ی نگرانی هاشو به دریا بسپاره… هرکاری می کنه زنش سوار قایق نمی شه!
از حیف نون می پرسن چرا امشب اخبار طولانی شد؟ می گه فکر کنم امشب قسمت آخرش بود.
اولی: چرا گریه می کنی؟ دومی: چون اگر یک دقیه زودتر رسیده بودم از اتوبوس جا نمی ماندم. اولی: ولی طوری گریه می کنی که انگار اتوبوس دو ساعت پیش رفته!
از یه آقای خارجی می پرسن شما که زندگی زناشویی موفقی دارید، رمز موفقیتتان چیست؟ آقاهه می گه: من و زنم از اول ازدواج قراری گذاشتیم که تا به امروز هم اونو انجام می دیم و اون اینه که هفته ای دو شب بریم به یک رستوران خوب با غذای خوب، رقص و موزیک عاشقانه... زنم شب های دوشنبه می ره و من شب های جمعه!
دوست حیف نون ازش می پرسه: کجا بودی که تمام لباست و کفشهات خاکیه؟ حیف نون می گه: با بابام رفته بودیم استخر. طرف می گه: اگر استخر رفتی، پس چرا خاکی هستی؟ حیف نون می گه: رفتیم استخر، بابامو هل دادم تو آب، شنا بلد نبود، غرق شد، بردیم خاکش کردیم دیگه!
خشم حیف نون از خدا: حالا که ابر می فرستی، بارون نمیاد، من هم وضو می گیرم نماز نمی خونم!
یکی از جاهلهای قدیمی دبش تهرون به اسم آق اسمال تصمیم می گیره بره آمریکا. دوستاش می گن نرو آمریکا مگه نشنیدی تو آمریکا پرونده همه را پیشاپیش دارن، تکون بخوری «سیا» بالا سرته. آق اسمال فکری می کنه و می گه: نه بابا... اینا همش شایعه است... آخه از کجا منو می شناسن؟ به هر صورت آق اسمال می ره آمریکا. هنوز دو سه روز نگذشته که رفقاش تو قهوه خونه می بینندش! ازش می پرسن: هان... چطور شد؟ تو که هنوز نرفته برگشتی! آق اسمال می گه: وای! از آمریکا نگو که هر چه راجع به «سیا» می گن راسته! هنوز نرسیدی مشخصاتتو به همه می دن. من وقتی رسیدم فرودگاه نیویورک تشنه ام شد، رفتم توی یه قهوه خونه که توی فرودگاه بود، توی صف که بودم نفر جلوم یه آمریکائی بور و زاغ بود، همین که رسید به صندوقدار، برگشت عقب... تا منو دید به صندوقدار گفت «اسمال لاته»! آقا تا اینو شنیدم زدم بیرون و از ترسم با اولین پرواز برگشتم! خدا بعد از این که آدم رو خلق کرد، دستشو زد به کمرش و یه نگاه حسابی به آدم کرد، بعد گفت: حتماً بهتر از اینم میتونم خلق کنم... بعدش حوا رو خلق کرد!!!
قاضی رو به متهم می کنه و می پرسه: خانم! شما چند سالتونه؟ خانم می گه: 25 سال آقای قاضی! قاضی می گه: خوب، حالا بفرمایید چند ساله که 25 سالتونه؟
از حیف نون می پرسن: نظرت راجع به مار چیه؟ می گه: حیوون خیلی خوبیه! اما حیف که همش دُمه!!
حیف نون قبل از مرگش وصیت می کنه قبر منو با آب و صابون بشویید، تا هر کس رد می شه بخوره زمین، بخندم روحم شاد شه!
حیف نون پری دریایی می بینه می گه: وای تو چقدر خوشگلی. زن من می شی؟ پری می گه: من که آدم نیستم. حیف نون می گه: فکر کردی من هستم؟
حیف نون می خواسته از همسایه شون نردبون قرض بگیره. با خودش فکر می کنه، می گه: الان اگه برم بگم نردبونتون رو بدین، شاید همسایه بگه نردبون ما کوتاهه، یا بگه نردبون ما شکسته، یا بگه نردبون رو به یکی دیگه قرض دادیم. خلاصه می ره دم خونه همسایه در می زنه، همسایه میاد دم در می گه: بله بفرمایید... حیف نون می گه: برو بابا شما هم با این نردبونتون!
زن اولی: این مردها واقعاً خیلی لجوج و یک دنده هستند! زن دومی: چی شده؟ زن اولی: مثلاً این شوهر من، دیروز درست چهار ساعت براش توضیح دادم، آخرش هم قبول نکرد که نکرد. زن دومی: خوب چی رو داشتی براش توضیح میدادی؟ زن اولی: این که من آدم پر حرفی نیستم!!!
دیوانه اولی: من وقتی روی سرم می ایستم، خون توی سرم جمع می شه، ولی وقتی روی پاهام می ایستم، خون توی پاهام جمع نمی شه، می دونی چرا این جوریه؟ دیوانه دومی: خوب معلومه دیگه، چون پاهات مثل کلهات تو خالی نیستند!
به حیف نون می گن آرزوت چیه؟ می گه دکتر بشم، از اتاق عمل بیام بیرون، بگم متأسفم! توضیح: من که هر چی فکر کردم نفهمیدم این یعنی چی؟! ولی چون بیش از 10 نفر ارسال کرده بودند منتشر کردم.
معلم فلسفه یک صندلی می ذاره وسط کلاس و به شاگردانش می گه: شما باید یک مقاله بنویسید و در آن ثابت کنید که این صندلی وجود ندارد! یکی از شاگردان دو کلمه می نویسه و ورقه شو می ذاره رو میزش و بعد از اینکه معلم ورقه ها را تصحیح می کنه اون بهترین نمره رو می گیره! می دونید چی نوشته بوده؟ ... ... ... نوشته بوده: کدوم صندلی؟
حیف نون یه رستوران باز می کنه، ولی هر روز ظهر خودش می رفته بیرون غذا می خورده. بهش می گن چرا همین جا غذا نمی خوری؟ می گه: آخه پدرسوخته خیلی گرون می ده!
اقدس به غضنفر: مرد! پاشو برو سر کار. چرا تا لنگ ظهر خوابیدی؟ حیف نون: زن! به من الهام شده که خدا نمیخواد من برم سر کار! اقدس: مرد! این مزخرفها چیه؟ پاشو برو. حیف نون: نگاه کن ببین ماشین پنچره، نگفتم حتماً خدا نمیخواد برم سر کار؟ اقدس: مرد! چرا حرف بی خود می زنی؟ این ماشین الآن یک ماهه که پنچره، تو هم هر روز همینو می گی!
زن به شوهر: آخ نمی دونی دیشب چه خواب خوبی دیدم! شوهر: چی خواب دیدی؟ زن: خواب دیدم تو بهشت هستم، همه چیز عالی و زیبا و... شوهر: خوب چرا همون جا نموندی؟!
حیف نون تو قسمت کامپیوتر استخدام می شه. در پایان روز اول، رئیس ازش می پرسه: خوب، امروز چه کار کردی؟ حیف نون می گه: هیچی، کلیدهای کیبورد نامرتب بودن، به ترتیب الفبا مرتبشون کردم!
ارسال شده در مورخه : دوشنبه، 19 بهمن ماه ، 1388 توسط webmaster
بازدیدکنندگان غیر عضو حق ارسال نظر و پیشنهاد در مورد مطالب این سایت ندارند . برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید .