فقط کاربران عضو سايت ميتوانند پيغام کوتاه ارسال نمايند لطفا وارد سيستم شويد يا اينکه عضو شويد.
نظرسنجی
جوكهاي جديد سري 11
جوكهاي جديد سري 11
يه موز و يه پسته با هم دعواشون مي شه، موز به پسته ميگه: که چي بشه؟ هميشه نيشت بازه؟ پسته ميگه: از تو که بهترم، بخاطر 200 تومن جلوي همه شلوارت رو مي کشي پايين!
یه بنده خدایی میگه: من دو بار ازدواج کردم هر دو بار هم بد شانسی آوردم همسر اولم ترکم کرد دومی ترکم نمی کنه!
حیف نان واستاده بوده دم مسجد، داشته خرما خيرات مي كرده. خلاصه هركي رد مي شده، يك خرما برمي داشته و يك صلوات مي فرستاده. بعد يك مدت، يك بابايي دست مي كنه يك مشت خرما برمي داره، حیف نان دستشو مي گيره ميگه: هوووي! چه خبره؟! يك نفر آدم مرده، اتوبوس كه چپ نكرده!
حیف نان داشته دنده عقب با ماشين از كوه مي رفته بالا بهش می گن چرا دنده عقب ميری مي گه اخه می ترسم بالا جا نباشه نتونم دور بزنم بعدا وقتی مي خواسته پايين بياد باز می بينن داره دنده عقب می ياد می گن الان چرا دنده عقب می يای می گه آخه بالای كوه جا بود تونستم دور بزنم
حیف نان كولر خونشون خراب ميشه به زنش ميگه چند دفعه گفتم 5 نفري جلوي اين نشينيد
یه دکتری رفته بوده يكي از دهات و بهشون اصول بهداشت و نظافت رو یاد مي داده. اتفاقأ همون موقع يه گربه اي داشته...ونشو مي ليسيده و خودشو تميز مي كرده. جناب دكتروسط سخنراني ميگه: مثلأ نگاه كنيد، حتي اين گربه كه حيوونه و عقلش نمي رسه هم داره خودشو تميز مي كنه. يهو يكي از دهاتيها از وسط جمع بلند مي شه ميگه: آقاي دكتر، نه فكركني عقلمان نمي رسد ها، زبانمان نمي رسد. يه روز مدير مهد كودك به يكي از بچه ها ميگه: تو مامان داري؟ ميگه نه! ميگه بابا داري؟ ميگه نه! مرده ميگه پس چي داري؟ ميگه جيش دارم؟
به يکي ميگن: يک جمله بگو که توش سه تا دروغ باشه. ميگه: دانشگاه آزاد اسلامي
اولي به دومي: آن دو نفر را ميبيني؟ ده سال است كه ازدواج كردهاند و به قدري يكديگر را دوست دارند كه آدم فكر ميكند اصلا ازدواجي بينشان صورت نگرفته است
حیف نان چربی داشته میره دکتر، دکتر بهش میگه روزی ۴ کیلومتر باید بدوی... بعد از چند روز حیف نان زنگ میزنه به دکتر میگه: رسیدم لب مرز، چیکار کنم؟
به لره می گن عروسی پسرت كی هست؟ میگه: این دوشنبه نه، چهارشنبه بعدی
به حیف نان می گن تو نمی خوای آدم شی؟ می گه من از این قرتی بازیها خوشم نمیاد.
این هم از معایب شهرت بیش از حد: علي دايي ميره اردبيل نون بگيره، چادر سرش ميكنه اونو نشناسن تو صف خودشو ميچسبونه به يه خانم تپل خانومه ميگه علي ول كن منم رضازاده
هواپيما داشت سقوط مي کرد همه داشتن جيغ ميزدن به جز حیف نان! ازش مي پرسن چرا تو ساکتي ؟ ميگه : ماله بابام که نيست بذار سقوط کنه
يک اصفهاني چايي مياره براي مهموناش ولي قند نمي ياره مي گه به قند بالاي يخچال نگاه کنيد و چاي بخوريد يه بچه اي ميرد تو بهر قنده اصفهانيه ميزنه پشت کله پسره مي گه: من گفتم چاي با قند بخور نه چاي شيرين