فقط کاربران عضو سايت ميتوانند پيغام کوتاه ارسال نمايند لطفا وارد سيستم شويد يا اينکه عضو شويد.
نظرسنجی
جوكهاي جديد سري 29
جوكهاي جديد سري 29
زن به شوهر: من پنج دقیقه میرم خونه اقدس خانم باهاش حرف بزنم تو هر نیم ساعت یک سری به غذا بزن
بچه اولی: پدر تو هم بهت یاد داده قبل از غذا دعا بخونی؟ بچه دومی: نه، آخه مادرم خوب غذا درست می کنه
یه روز یه خانمی زنگ میزنه به دکتر میگه: آقای دکتر به دادم برسید بچه ام مداد قورت داده دکتر میگه: من همین الان میام. خانم میگه: آقای دکتر تا اون موقع من چیکار کنم؟ دکتر میگه: شما تا اون موقع می تونید با خودکار بنویسید!
حیف نون می خواسته زنشو طلاق بده میره دادگاه. قاضی: چرا بعداز ده سال ازدواج می خواهی زنتو طلاق بدی؟ حیف نون: آخه آقای قاضی از همان روز اول ازدواج همش چیزا رو پرت می کرد طرفم. قاضی: خوب چرا حالا بعداز ده سال آمدی برای طلاق؟ حیف نون: آخه آقای قاضی تازگی ها نشانه گیریش خوب شده!
معلم: چرا رفته هستم غلط است؟ شاگرد: آقا اجازه، برای اینکه شما هنوز نرفته هستید!
دیوانه اولی: اسمت چیه؟ دیوانه دومی: ابراهیم دیوانه اولی: اسم داداشت چیه؟ دیوانه اولی: ابراهیم دیوانه اولی: چطوری میشه هر دوتاتون ابراهیم باشین؟ دیوانه دومی: همه مردهای فامیل ما اسمشون ابراهیمه. به غیر از داداشم اسماعیل، که اسمش اصغره!
محکوم به اعدام: آخرین آرزوم اینه که پسرم را ببینم. دادستان: اشکال نداره، پسرت کجاست؟ محکوم: من هنوز ازدواج نکرده ام!
بچه به دوستش: تو چرا روزای آفتابی چتر با خودت میاری؟ دوستش: آخه روزای بارونی بابام اونو می بره.
دیوانه اولی: کی اومدی؟ دیوانه دومی: پس فردا. دیوانه اولی: پس فردا که هنوز نیومده. دیوانه دومی: می دونم چون کار داشتم، زودتر اومدم.
زن: به من می گفتی مثل پیرزنها هستم، موهامو کوتاه کردم، حالا بهتر شده؟ شوهر: آره، اما حالا شدی مثل پیرمردها.
رئيس: شما به زندگى پس از مرگ اعتقاد داريد؟ كارمند: بله! رئيس: خیلی خوبه!! چون وقتى صبح امروز براى شركت در مراسم تشييع جنازه پدربزرگتون از اداره رفتید بیرون، اون آمده بود اينجا و گفت كه مى خواهد شما را ببيند.
حیف نون از ژاپن برمی گرده. بهش میگن اونجا مشکل زبان نداشتی؟ میگه: من نه، ولی ژاپنی ها چرا.
حیف نون را از مدرسه اخراج می کنند. پدرش میاد پیش مدیر و میگه: چرا بچه منو اخراج کردین؟ معلم: آخه ازش پرسیدم "تخت جمشید" رو کی آتیش زده جواب نداد. پدر حیف نون هم با قیافه طلب کار گفت: ای بابا این که دیگه اخراج نمی خواست! من خودم نجارم، برای جمشید آقا یه تخت جدید می سازم.
حیف نون شيلنگ آب مي گيره روي تلويزيون ميگه نگفتم اينجا فوتبال بازي نکنيد؟
معلم: بگو ببینم آفریقا کجاست؟ شاگرد: (با گریه) آقا اجازه، چرا هر وقت یک چیزی گم میشه از من می پرسید!؟
مادر و بچه جلوی قفس میمون... بچه: مامان این میمونه شبیه عمه کبری است. مادر: عزیزم اگر به گوشش برسه خیلی ناراحت میشه. بچه: مامان من خیلی یواش گفتم میمونه نشنید.
ارسال شده در مورخه : سه شنبه، 21 اسفند ماه ، 1386 توسط webmaster
بازدیدکنندگان غیر عضو حق ارسال نظر و پیشنهاد در مورد مطالب این سایت ندارند . برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید .