فقط کاربران عضو سايت ميتوانند پيغام کوتاه ارسال نمايند لطفا وارد سيستم شويد يا اينکه عضو شويد.
نظرسنجی
جوكهاي جديد سري 34
جوكهاي جديد سري 34
احوال پرسی حیف نون: حالا ما تلفن نداریم، تو نباید یه زنگی به ما بزنی؟
به حیف نون می گن: بابات به رحمت ایزدی پیوست. می گه: رحمت ایزدی کیه؟ میگن: نه... منظورمون اینه که به دیار باقی شتافت. می گه: دیار باقی دیگه کجاست؟ میگن: یعنی دار فانی را وداع گفت. می گه: دار فانی دیگه چه جور داریه؟ می گن: یعنی رخت از این دنیا بر بست. می گه: منظورتون رو نمی فهمم. می گن: الاغ! بابای خرت مُرد! می گه: خر من که بابا نداشت!
حیف نون می ره دستشویی. رفیقش بهش می گه به جای من هم ب... حیف نون 3 ساعت بعد از دستشویی میاد بیرون به رفیقش می گه: پدرسگ! تو که هیچی نداری! چرا می گی به جای من هم ب...؟!
بچه حیف نون از باباش می پرسه: بابا! ماه نزدیک تره یا اصفهان؟ حیف نون می زنه پس گردنش و می گه: آخه احمق! تو از اینجا اصفهان رو می بینی؟
اولین دوره المپیک در شهر حیف نون اینا(!) برگذار شد: 1- شنا با مانع 2- کشتی پروانه 3- پرش روی نیزه 4- شیرجه روی چمن 5- اسب سواری با الاغ
از حیف نون ميپرسن: تولدت چه روزيه؟ جواب ميده: 5 آذر. ميپرسن: چه سالي؟ ميگه: هر سال!
پسره ميره خواستگاري، پدر عروس ميگه مهريه دخترم صد بشكه بنزِينه! پدر داماد ميگه پسرم! پاشو بريم يک دختر گازِسوز پيدا كنيم!
حیف نون داشته بلند بروازي مي كرده با تير كمون ميزننش!
حیف نون می افته توی چاه، می گه خوب شد چاهش سوراخ نبود!
گاوه کارت سوِخت می خوره، شیرش سهِمیه بندی می شه!
يه اصفهانيه رو به جرم قتل زن و مادر زنش داشتن محاكمه ميكردن! قاضي بهش ميگه: شما مظنون به قتل همسرتون توسط ضربات چكش هستيد! يهو يكي از افراد بسيار محترم جامعه از پشت دادگاه داد ميزنه: اي كثافت بي شرف! دوباره قاضي ميگه: در ضمن شما مظنون به قتل مادر زنتان با ضربات چكش هم هستيد! دوباره اون فرد محترم ميگه: اي آشغال كثيف! قاضيه اين دفعه ديگه عصباني ميشه و ميگه: آقاي فرد محترم جامعه! ميدونم كه به خاطر اين بي رحمي و جنايت چقدر از اين آقا بدتون مياد، اما اگه يك بار ديگه از اين حرفاي رکيک بزنين ناچار ميشم كه از دادگاه اخراجتون كنم! فرد محترم ميگه: مساله اين نيست كه ازش بدم مياد، مشكل اينه كه من 15 ساله كه همسايهي اينام و در طي اين 15 سال هر وقت خواستم ازش چكش قرض بگيرم، گفته كه ما چكش نداريم!
اصفهانیه وصیت می کنه بعد از مرگش روی قبرش بنویسن من مُردم، ولی مغازه باز است!
حیف نون تو جزيره آدمخوارها گير مي افته. ميگه خدايا! حالا چه طور ثابت كنم آدم نيستم؟
معلم انشا به بچه ها می گه موضوع انشاء این دفعه اینه: اگر مدیرعامل بودید چه می کردید؟ بعد می بینه همه تند و تند و با هیجان شروع کردند به نوشتن، به جز یک نفر که نشسته و داره از پنجره بیرون رو تماشا می کنه. معلم ازش می پرسه: چرا تو هیچی نمی نویسی؟ بچه میگه: منتظرم تا منشی ام بیاد!
ارسال شده در مورخه : سه شنبه، 21 اسفند ماه ، 1386 توسط webmaster
بازدیدکنندگان غیر عضو حق ارسال نظر و پیشنهاد در مورد مطالب این سایت ندارند . برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید .